|
ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
|
شراب تلخ میخواهم که مرد افگن بود زورش که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شرو شورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد اسایش مذاق حرص واز ای دل بشوی از تلخ واز شورش
حال ادمیو دارم که زیر اوار مونده هر لحظه امکان داره همه چی هوار شه رو سرم
میدونم باید یه حرکتی بکنم یه کاری که خودمونجات بدم ولی دریغ از یه تکون
کوچیک حتی برای کمک خواستن هم فریاد نمیزنم صدام تو گلوم گیر کرده سرد و راکد
نشستم و دارم لحظه هاو روزایی که رد میشنو نگاه میکنم انگار که طلسم شدم توان
حتی فکر کردن هم ندارم حالم از خودم به هم میخوره
ولی میخوام این نباشم میخوام حالم از خودم به هم نخوره میخوام زندگی کنم
یه زندگی با امید نه با یاس باعشق نه با نفرت با تلاش نه با حسرت با خنده نه با
اشک میخوام اگه در حال سقوط بودم که هستم محکم به یه جایی چنگ بزنم تمام
زورمو بزنم که نیوفتم که اگه افتادم خودمو سرزنش نکنم که اگه افتادم سرمو بالا
بگیرم بگم من تمام سعیمو کردم تقصیر من نبود که نشد حتما خدا نخواسته
خدایا کمکم کن فرصت زیادی ندارم
***
من اون ادم قبلی نیستم میخوام بشم نمیدونم میشه یا نمیشه میتونم یا نمیتونم
برام دعا کنید
از عمو سیبیل عزیز مسعود مهربون ومهری جون که به من لطف داشتن و
مطالبو خوندن خیلی تشکر میکنم امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشن
خوب برا ایندفعه یه شعر نو گفتم
انتظار
سرم درد میکند معده ام میسوزد خدایا چه کنم
بابا دارد اب در هاون انتظار میکوبد وخروپفانه اخبار میبیند من هم
سرم درد میکند معده ام میسوزد خدایا چه کنم
نوید همانطور که بابا دارد اب در هاون انتظار میکوبد و خروپفانه اخبار میبیند در هزارتوی قلعه انتظار ایستاده وذلیلانه
مرا مینگرد من هم
سرم درد میکند معده ام میسوزد خدایا چه کنم
واما ...
واما مامان بی توجه به این همه انتظار واین همه سوال پس چی شد ناهار؟ بی خیال با نوه عمه ی ننجون کژال تلفنی صحبت می کند و من هم همچنان
سرم درد میکند معده ام میسوزد خدایا چه کنم
*** اصلا قصد اپ کردن نداشتم در لحظات ملکوتی ناهار بود که این شعرو گفتم, خودم چار چنگولی موندم این همه استعدادمودر زمینه شعرو شاعری چرا تا حالا بروز نمیدادم![]()
![]()
***یه سوال, به نظر شما نقطه اوج شعر کجا بود من اونجا رو دوست دارم که میگه
" وذلیلانه مرا مینگرد" به نظرم ذلیلانه تعبیر فوق العاده ای بوده که توسط شاعر عزیز که خودم باشم به کار برده شده بسییییییییییییار لذت بردم![]()
***ضمنا برای تمام علاقه مندا به کارهام یه خبر خوب دارم سریال پرین دوباره داره پخش میشه من شخصا از ایفای نقش پرین خیلی لذت میبردم و دوستای خوبی توی این سریال پیدا کردم البته یه خبر متاثر کننده هم دارم گویا دوست خوبمون پاریکال عزیز چند وقت پیش دار فانی رو وداع گفته
و به خاطر بزرگداشت اون هم هست که دوباره تصمیم به پخش این سریال دیدنی گرفته شده ما هم برای احترام به این عزیز از دست رفته یک دقیقه سکوت میکنیم.............................................................................
روحش شاد ویادش گرامی
بسی رنج بردم در این هفته دو بخوان رنجنامه ام را تو در حال دو
همانگونه که در بدو امر نمایان است بنده حقیر در پی کشیدن مصائب فراوان ونازل شدن بلایای طبیعی ,غیرطبیعی ,الکترونیکی ,غیرالکترونیکی, خانوادگی ,غیرخانوادگی, دانشگاهی ,غیر دانشگاهی وغیره
اصلا اعصاب درستوحسابی نداشته و کاملا مشمئز, دپرس ,ملول, فسرده, سرخورده وغیره می باشم![]()
هماکنون با قلبی مالامال از غم و اندوه (در حالی که دارم فین فین میکنم واشک میریزم) این دل نوشته را به رشته تحریر در میاورم ![]()
اول بار قریب به دو هفته پیش یکی از اساتید .... .... .... ..... ..... ..... ...... وغیره (به دلیل رعایت ادب از نوشتن جاخالی ها معذوریم)به فجیع ترین شکل ممکنه مرا و دوتن از رفیقانم را ضایع که چه عرض کنم قهوه ای فرمودند
به امید انکه خدای تبارک وتعالی در دو دنیا جواب این عمل قبیح ایشان را جلوی جفت چشمان من و دوتن از رفیقانم بدهد در این دنیا همانگونه که همگان به من و دوتن ار رفیقانم قهقهه ها سر دادند من و دوتن از رفیقانم هم به او قهقهه ها سر دهیم در اخرت هم چون میمونها محشور شود همگان شامل من و دوتن از رفیقانم به دورش حلقه کنیم وهوهو کنان قهقهه ها سردهیم الهی آمین![]()
بسی رنج بردم در این هفته دو بخوان باقی رنجنامه ام را تو در حال دو
دیگر بار هنگامی که داشتم سعی می فرمودم ریلکسیشن فرموده ,خاطرات کدر را از ذهنم بزدایم واز حال دپرشن خارج شوم در حالی که مشغول ولگردی در وب بودم ناگهان ویروسی بد طینت و نابکار فرصت را غنیمت شمرده, وجود سراسر نکبت بار خود را وارد رایانه دردانه من کرده ,سریعا هم در امر خطیر تکثیر کمر همت بسته ورایانه بدبخت مرا پکانید ارزومندم این ویروس پلید و تمامی دوستانش با استاد مذکور محشور شوند![]()
بسی رنج بردم در این هفته دو بخوان اخر رنجنامه ام را تو در حال دو
(متاسفانه از ذکر تمامی بلیایا خود را ناتوان میبینم )مخلص کلام اینکه
در این دو هفته مکانی نبود که بروم وضایع نشوم ز یونورسیتی وکلاس زبان گرفته تا خانه خاله و عمه و... (اشتباه نکید این فحش نمی باشد در حقیقت همان معنی غیره را میدهد)
در این دو هفته انتی ویروسی نبود که نخرم و نصب نکنم ودست اخر مسخره این ویروس های فینگیلی هم نشوم
در این دو هفته امتحانی نبود که بدهم ومطمئن باشم بک چهارم نمره را می اورم
در این دو هفته درسی نبود که تصمیم نگیرم حذفش نکنم
خوب بسه دیگه ,دیگه چی میخواین بنویسم که تحت تاثیر قرار بگیرین و دلتون به حالم بسوزه نکنه میخواین بگم یه شهاب سنگ افتاده رو سقف خونمون یا مثلا تو یه حادثه گرونگان گیری کشته شدم نه بابا از این خبرا نیست همون بلایایی که نوشتم هم از سرم زیاده و داره کمرمو میشکنه
خوب این دل نوشته رو در همین جا به پایان میرسونم شما هم از بس که دویدین دیگه خسته شدین یه ذره بشینین نفس تازه کنینو نظرتونو برام بنویسین
****راستی اون غزل ابتدای نوشته رو هم خودم گفتم اسمش رو هم گذاشتم غزل بسی رنج بردم
تو فکر نوشتن یه دیوان هم هستم
****اهان یه چیز دیگه ضمن اینکه بمب گذاری در شیراز وکشته شدن هموطنانمونو به شدت محکوم میکنم مسئولیت بمب گذاری هم به تنهایی به عهده میگیرم
چیه؟اعتراضی هست؟خوب باشه مسئولیتشو به گردن نمیگیرم فقط محکوم میکنم
***ای وای ببخشید در عنوان مطلب یه اشتباه لپی صورت گرفته که ضمن تصحیحش از خودم معذرت خواهی به عمل میارم در اصل منظورم بازگشت نیناز بوده نه گودزیلا
پیش میاد دیگه ببخشید ![]()
(من سریال لوس مرد هزار چهره رو دوست داشتم خیلی) به به به به به به مبینم که بالاخره بازگشتم بازگشت نگو چه بازگشتنی یک بازگشتی میکنم که بلاگفا درشو گل بگیره بره پی کارش اونوقت تازه من میرم تو پرشن بلاگ یه بازگشت دیگه انجام میدم هه هه هه هه
خوب بگذریم از قضیه بازگشتو این حرفا بریم سراغ گودزیلا ![]()
میدونین چیه دیشب خواب یه گودزیلا میدیدم خواب میدیم که داره دنبالم میکنه هی میدوید دنبالمو فریاد میزد" دست از طلب ندارم تا کام من براید یا من رسم به نیناز یا جان ز تن دراید یواش تر برو عزیز دلم قربونت برم میخوام بخورمت
"
من هم که خیلی هول کرده بودمو ترسیده بودم هوار میکشیدیم " تو را که هر چه مراد است در جهان داری چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری این همه ادم ریزو درشت دورو برت هست به من چی کار داری برو گم شو ای مخلوق بد ترکیب خدا از من چاق تر هم به خدا هست
"
بعد اون دوباره میگفت "ناز بنیاد نکن تا نکنی بنیادم شور شیرین منما تا نکنی فرهادم عزیزم اخه من فقط تو رو میخوام که با مارمالاد توت فرنگی نوش جونم کنم"
حالا باز صد رحمت به شعر حافظ کاش فقط حافظ میخونددر حالی که یه قری به کمرش میداد برام میخوند "شیرین شیرینم خانوم خانومم چه خوشمزه شدی امشب لبهات عسله چشمات شکره مثل باقلوا شدی امشب نمیدونم چی چی نمیدونم چیچی حافظا"
من خیلی خوشحال شدم چون فهمیدم منو به عنوان دسر میخواد بخوره و اونقدرا هم چاق نیستم که به عنوان شام خورده بشم
ولی اصلا خوشحالیمو به روی خودم نیاوردمو بهش گفتم برو دهنتو اب بکش این شعر مال حافظ نیس که حافظ ما از این شعرای مبتذل نمیگه میگفت چرا که خودم تو دیوانش خوندم تا اومدم بهش بگم تو که سواد نداری یه لقمه چپم کرد
از مری که افتادم تو معده رو یادم هست ولی توی معده دیگه بیهوش شدم چشممو که باز کردم اثنی عشر رو دیدم خلاصه نمیدونم تو روده کوچک بودم یا بزرگ که از خواب بیدار شدم دیدم خانواده نگران بالای سرم نشتن
بعدا هی مامان ازم میپرسید"نیناز عاشق شدی"میگفتم"نه چرا "یگفت"پس چرا دیشب تو خواب شعر حافظ میخوندی "
میبینین تو رو خدا بدبختی منو جان اسمیت برام نمک در نمکدان میخونه گودزیلا شعر حافظ بعد به من میگن چرا قاطی داری![]()
حالا میترسم امشب بخوابم حضرت حافظ
بیاد تو خوابم گیر بده بم بگه چرا با گودزیلا مشاعره میکنی اونم با شعرای من
خوب حالا دو کلمه حرف حساب بزنم که نگین این دختره اساسی قاطی داری
نوروز امسال خیلی خیلی بهم خوش گذشت ولی الان بدجوری دلم گرفته هزار تا کار هم ریخته سرم از الان دارم تا تابستون روز شماری میکنم اصلا کلا از بهار به جز سیزده روز اولش بدم میاد حتما میگین چه دختر تنبلی هستم خوب بگین چون واقعا هم همینطوره
در اخر هم از تمام کسانی با خوندن اراجیفم وقتشونو گرفتم معذرت میخوام
سیب سمنو سنجد سماق سبزی سرکه
گونه های گل انداخته وسرخابی سودابه موهای مواج وسیاه رودابه دامن پرچین
وبلند تهمینه شانه ستبر زال چهره مردانه سهراب خشم رستم اسفندیار روئین تن
افسون افسانه شعر بلند شاهنامه پریجهره رو از کنار سفره هفت سین جدا میکنه
جستی میزنه روی طاقچه دستی به گچ بری های سقف سفری بلندو دور و درازو
با قالیچه پرنده اغاز میکنه
خان اول مثل پری دریایی به ابی اب ها سلام میکنه گیسوان مواج به دست موج
صدفی گردنبندی از مروارید تقدیم میکنه
خان دوم فرخ لقای نامدار نشسته به انتظار امیرش ارسلان رو صدا میکنه
خان سوم قصه پریچهره فرخ لقای نامدارو انتظار و اسارتو قصه سنگ صبورو
تعریف میکنه اما از سنگ صدایی در نمیاد
خان چهارم پوریای ولی پهلوان پهلوانان سر به اسمون میگیره داد مظلومان
خان پنجم توی باغ میخونه بازم اواز چه کنم چه چاره سازم طلسم دیو فولاد زره رو با چی بشکنم
خان ششم فرهاد کوه کن با تیشه میزنه به کوه میخونه نغمه های عاشقی از شیرین از فرهاد
خان هفتم پس از پروازی بلند بر سر قله البرز ایران پرشیا پریچهره سرمست از گشت و گذار جستی میزنه روی طاقچه دستی به گچ بری های سقف کنار سفره هفت سین
سیب سمنو سنجد سماق سبزی سرکه
گل یخ گل یاس زرد
تب شمارش معکوس
ده.. نه...هشت....هفت.....شش.....پنج....چهار....سه...دو...یک...صفر
تازه میشه سال
پدر بزرگ خوب دستی به عصا دستی به زنجیر ساعت با صدای بلند اعلام میکنه
عیدتان مبارک ایرانیان
***من تا پایان تعطیلات نوروز دیگه اپ نمیکنم برا همین زودتر بهتون تبریک میگم
***نوروز باستانی رو پیشاپیش به همه دوستان تبریک میگم امیدوارم سالی پر خنده داشته باشین چون خنده که باشه غم نیست
***راستی حتما در انتخابات شرکت کنید و به لیست ائتلاف اصلاحطلبان رای بدید لطفا
همراه شو عزیز تنها نمان به درد کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمیشود دشوار زندگی هرگز برای ما بی رزم مشترک اسان نمیشود همراه شو عزیز همراه شو عزیز
سر شب بود داشتم با خودم فکر میکردم چقدر از این دخترهای لاغر مردنی که مثل نی قلیون میمونن خوشم میاد
واسه همینم تصمیم گرفتم شام نخورم نصف شب که شد از گشنگی بیدار شدم و با یه حساب سرانگشتی به این نتیجه رسیدم که چقدر از این دخترهای لاغر مردنی که مثل نی قلیون میمونن بدم میاد
و چون ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازس تصمیم گرفتم برم شام بخورم
توی راه دیدم که خان داداشم جلوی تلویزیون خوابش برده من هم که خیلی مهربون و احساساتیو فداکارو خانواده دوست هستم محبت خواهریم فوران کرد گفتم بیدارش کنم بره سر جاش بخوابه رو همین حساب مسیرم رو جوری تنظیم کردم که درست از روی جفت ساق پای خان داداش رد بشم ![]()
خان داداش که بیدار شد قیافش خیلی خنده دار شده بود من که کلی خندیدم البته
خا ن داداش هم یک عالمه بهم بد وبیراه گفت
(بیمعرفت اصلا لیاقت محبت نداره )
خلاصه دردسرتون ندم بعد از اینکه یه شام مفصل خوردم رفتم برم بخوابم که دیدم نوید موبایلشو رو میز جا گذاشته![]()
![]()
میدونم که شما منو خوب شناختین و فهمیدین که من اصلا اهل انتقام گرفتن واین حرفا نیستم و فقط میخواستم به داداشم بفهمونم که جواب خوبی رو باید با خوبی دادو اینکه نباید با خواهر کوچکترش این جوری حرف بزنه یه جورایی میخواستم بهش درس زندگی بدم![]()
برای همین گوشیشو برداشتمو یه اس ام اس با این مضمون برای دوست دخترش شیدا فرستادم "چرا دست از سرم بر نمیداری من تو رو اصلا دوست ندارم چرا خودتو به من اویزون میکنی دماغ گنده"بعد هم اثار جرم رو از موبالش پاک کردم![]()
هنوز کاملا خوابم نبرده بود یه اس ام اس از یه شماره ناشناس برام اومد خیلی تعجب کرده بودم وقتی خوندمش
فهمیدم از شیداس اینجوری نوشته بود "نیناز جان من میدونم این کار تو بوده تمام دفعه های قبلی هم همینطور چرا تو میخوای بین من و نوید رو بهم بزنی"
اییییییییییییییییییییششششششششششششششش
حالا کی میتونه به خانم ثابت کنه که من نمیخواستم دو بهم زنی کنم فقط میخواستم به نوید درس زندگی بدم
در هر صورت برای اینکه ضایع نشده باشم براش فرستادم که"خانم این شماره واگذار شده نصفه شبی مزاحم نشید
"
راستش رو بخواید فردا صبحش اصلا جرات نداشتم بیدار شم ترجیح میدادم دوباره تا شب بخوابم که نوید با دادو هوار اومد تو اتاقم
براش توضیح دادم که بابا این دختره حتما توهم فانتزی داره که همش فکر میکنه از طرف تو براش اس ام اس های اونجوری میره
ولی نوید قبول دار نمیشد هی از من اصرار از اون انکار دوباره با پا در میونی مامانم ماجرا فیصله پیدا کرد ![]()
خداییش ایدفعه خیلی عذاب وجدان داشتم بدون اینکه بخوام داشتم بین دو تا کبوتر عاشق جدایی مینداختم ولی باز هم خداییش این داستان خبر کشی شیدا خانوم هم از یادم نمیره
****امسال سال تحویل ساعت نه و هجده دقیقه و نونزده ثانیه بامداد هست
****خدایا اسان بودن دشوار است اسانم کن خداوندا کلام تو بودن دشوار است بارانم کن خدایا خداوندا ان نیستم که باید انم کن
حول و حوش ساعت 3 بود مامان بابا همینکه که ناهار خوردن خوابیدن رفتم بالای سر مامانم خواب خواب بود من ساعت 4 کلاس داشتم اصلا هم خوابم نمیومد ولی رفتم تو اتاقم که خودمو بزنم به خواب و از کلاس جا بمونم یه نیم ساعتی شد مامان گرامی اومد بالای سرم اروم میگفت نیناز نیناز جان بلند شو دیرت میشه ها
ولی شما که میدونین من تو خواب سنگینی فرو رفته بودم اصلا هیچ صدایی نمیشنیدم
خیلی حرصم گرفته بود مامان که خواب بود پس کی بیدارش کرده که اونم بیاد منو بیدار کنه اه
بعد با خودم فکر کردم حتما کار یه فرشته مهربون
بوده رفته بالای سر مامانم گفته: اهای اهای مادر مهربان برخیز و فرزندت را برخیزان که سراغ کسب علم رود او هم اکنون در خواب غفلت است تو همین فکرا بودم که دیگه ماما ن که صداش از قبل خیلی بلند تر شده بود فریاد میزد نییییییییییناززززززززز بلند میشییییییی یا نه
اینجا دیگه مصلحت ایجاب میکرد که بلند شم
توی مسیر چون حالم خیلی گرفته بود گفتم یه کاری کنم از کسلی در بیام یه جا یه ماشین تعلیم
رانندگی دیدم یه خورده اذیت کردم وبوق بوق زدم طرف خیلی حول شده بود ولی خودم اصلا بهم حال نداد تازه عذاب وجدان هم گرفتم یه خورده که رفتم بالاتر خود سوژه اومد سراغم
2 تا بچه سوسول ژیگول دستشونو بالا بردن که سوارشون کنم من از خدا خواسته یه ذره جلو تر نگه داشتم
اقایون داشتن با لبخند ملیح و عشوه(از تو ایینه می پاییدمشون)میومدن طرف ماشین همین که رسیدن خواستن درو باز کنن پا رو گذاشتم رو گاز د برو ه که رفتی ماشین هم از اون صداهایی کرد که من خیلی دوست دارم خلاصه کلی خودم تنهایی خندیدم ![]()
وقتی رسیدم یونی به خاطر شیرین کاری تو راهم خیلی کیفور بودم وداشتم با وقار ومتانت خاص خودم (این یعنی اینکه هر یه قدمم برابر 2 قدم یه ادم معلولیه وسرعتم سه برابر وقتی هم که یه قدم رو جلو میذارم سرم به جلو پرت میشه وبا اون یکی قدم سرم به عقب پرت میشه) راه میرفتم که نمیدونم چی شد با مخ خوردم زمین البته خودم حدس زدم اینبار هم کار فرشته مهربون بوده میخواسته بهم بگه :اهای اهی دختر مادر مهربان از مکافات عمل غافل مشوگندم از کندم بروید جو زجو این فکرها رو زمانی که رو زمین ولو بودم کردم وقتی بلند شدم دیدم همه از بسکه خندیدن چشماشون پر اشک شده ولی من اصلا به روی خودم نیاوردمو دوباره با همون وقارو متانت خاص خودم به مسیرم ادامه دادم ![]()
تازه وقتی برگشتم خونه یه پس کله ای هم از بابام خوردم میگفت چرا ماشینو بدون اجازه برداشتی من خیلی ناراحت شدم و به بابام گفتم که به خاطر این حرکتش به یونیسف ویونسکو واینا شکایت میکنم که با پا در میونی مامانم موضوع فیصله پیدا کرد و برا اشتی کنون رفتیم بیرون شام خوردیم
خوب دیگه بعداظهر تقریبا معمولیم تموم شد برای شما دوستای گلم هم بعداظهرای معمولی پر از فرشته های مهربون ارزو میکنم
من از دیدن این عکس ها کلی کیف کردم یاد اون موقع هایی افتادم که من و داداشم دو تایی میشستیم جلو تلوزیون تو یه فضای اروم بدون هیچ دغدغه ای کارتون میدیم لحظات شیرینی بودن
امیدوارم شما هم از این عکس ها خوشتون بیاد
این پستو به اصرار هوادارام نوشتم اخه میدونین چیه تو پست قبلی حدود 200 .300تا کامنت خصوصی دریافت کردم که همشون این خواسته رو از من داشتن![]()
همنطور که در" درباره وبلاگ" نوشتم من قبلا بازیگر بودم الان هم به اصرار هوادارام میخوام یه خاطره از پشت صحنه بابا لنگ درازو براتون تعریف کنم
کارگردان یه وقت استراحت بمون داده بود من هم داشتم با" سالی" قدم میزدم وبستنی میخوردم یهو این پسره جان اسمیت(همون جرویس پندرتون) اومد کنارمونو شروع کرد به وراجی کردن و خالی بندی که من المو من بلمو مامانم میگه از همه پسرا خوش تیپ ترمو از این حرفا بعد یهو کارگردان صداش زد اونم مجبور شد بره وقتی رفت سالی کلی بهم خندید و گفت دیدی داشت به تو نخ میدادا مث اینکه از تو (یعنی من )خوشش اومده من خیلی حرصم در اومده بود چون اصلا از این" جان" خوشم نمیومد
بعد از اونم چند بار مزاحمم شد مثلا زنگ میزد به موبایلم حرف نمیزد یا شعرهای عاشقانه مینوشت مینداخت تو کیفم(مثلا دوتاش اینا بودن :از قوری به قلم .قلم به قوری تو عشق منی گوگوری مگوری یا نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد)هر چند خیلی تحت تاثیر این شعرها و احساساتش قرار گرفته بودم ولی قلبا ازش خوشم نمیومد وخیلی کلافم کرده بود اصلا نمی تونستم خوب حس بگیرم و رو بازیم اثر گذاشته بود به خاطر همینم رفتمو تمام موضوع رو برا کارگردان تعریف کردم
کارگردان هم از اون غیرتی های تگزاسی بود وقتی شنید خیلی شاکی شد با عصبانیت رفت سراغ جان اسمیت و یقشو گرفت کارد بهش میزدی خونش در نمیومد یکی محکم زد تو گوش طرفو بهش گفت مرتیکه فلان فلان شده مگه خودت خار مادر نداری
......
خلاصه هرچی توی دهنش در اومد به یارو گفت از اون به بعد هم خیلی کم بهش سکانس میداد که بازی کنه
شما هم حتما توجه کردین جان اسمیت خیلی بازیش نسبت به بقیه کمتر بود
ببخشید که خاطره ام یه خورده خشن شد
****راستی دیروز رفتم پیش روانشناسه که مامان برام وقت گرفته بود خیلی خوش گذشت کلی با اقای دکتر حرف زدم از خاطراتم تو سریال های مختلفم براش تعریف کردم از پیشرفت کارم برا ساخت کاوشگر 2 براش گفتم
اقای دکتر خیلی مهربون بود همش لبخند میزد ولی نمیدونم چرا اخر کار از کلش دود بلند میشد بعد هم به یه جایی زنگ زد و اونوقت دو تا خانم خیلی مهربونتر سفید پوش اومدن داشتیم با هم میرفتیم تو یه ماشین شبیه ماشینای امبولانس که بابام دوید دستمو گرفت و فرار کردیم البته من نفهمیدم چرا داریم فرار میکنیم
....... حالا بی خیا ل بگذریم
****دیگه خداییش امروز زده بودم به سیم اخر نه؟![]()
خوب دوستای گلم امیدوارم از این پست هم لذت برده باشین تا یه روز دیگه و یه پست دیگه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپرم خدا یارو نگهدارتون
امروز میخوام یه اتفاق خیلی محرمانه رو براتون فاش کنم البته ماجرا مال هفت هشت ماه پیشه برا همینم هست که براتون تعریف میکنم
ماجرای اون اشیاء نورانی و که یادتون هست تو بعضی از شهرا مردم میدیدنشون(فعلا اینو داشته باشین) یه روز یکی فامیلای دورمون که تو شورای عالی هوا فضاس سرزده اومد خونمون بعد با بابام رفتن تو اتاق خیلی هم طرف اصرار داشت که من نباشم همش منو میفرستاد دنبال نخود سیا ولی چون من خیلی تیزهوشم دوزاریم افتاد برا همین رفتم پشت در اتاق تا حرفاشونو گوش کنم![]()
اون اقاهه میگفت که دیگه برامون مسلم شده که اشیاء نورانی دیده شده توسط مردم ادم فضایی ها
هستن (خیلی هیجان داره نه؟)بعد هم صدای یه سری کاغذ ماغذ اومدو گفت اینهم مدارکی هست که این حرفو اثبات میکنه البته تو اون مداراک اسم چند سایت معتبر از ناسا هم بود(من با زرنگی کش رفتم) که حرفاشو تایید میکرد برای دیدنش میتونید برید اینجا
جونم براتون بگه که همونجوری که من یه لنگه پا پشت در وایساده بودم گوشای عزیزم چیزای دیگه ای هم شنیدن اقای پروفسور...( فامیلمون)گفت اما اینکه چرا این ادم فضایی ها باید در ایران دیده بشن دلیل داره میگفت یه بار به ما پیام دادن و درخواستشونو گفتن
همین لحظه یه اب قند داد به بابام گفت خواهش میکنم به خودتون مسلط باشین و اصلا هول(یاهل یا حول یاحل نمیدونم کدومش درسته)نکنین اونها به دنبال دختر شما یعنی نیناز هستن (هه هه هه هه هه هه هه هه هه فک میکردین عقلم اومده سر جاش
)
اصغر اقا (همون فامیلمون دیگه
)اینجور ادامه داد البته ما احتمال دادیم به دو دلیل نیناز خانم را میخوان
1)ببرنش تا به عنوان تکامل یافته ترین نوع بشر روش یک سری ازمایش انجام بدن(خاک به سرم
)که اگر اینجور باشه همه ما جونمون هم میدیم تا نزاریم هیچگونه نیناز دزدی صورت بگیره امریکا و ناسا هم به ما قول همکاری دادن اصلا شاید یه جنگ ستاره ها صورت بگیره
2)شاید هم بخوان ایشون رو ببرن تا از اطلاعات و دانششون در زمینه های مختلف استفاده کنن
در اینصورت و با رضایت خود نیناز ما اماده هرگونه رای زنی با اونا هستیم
که با کمی تفحص معلوم شد مورد دومه
البته من به اونا جواب رد دادم و گفتم از دانشم فقط و فقط در پیشبرد اهداف نظام استفاده میکنم الان هم دارم تو زیرزمین خونمون کاوشگر ۲ رو میسازم ![]()
راستی یه خبر خوب بچه ها مامانم از یه روانشناس برام وقت گرفته
خدایا خداوندا خدای خوب و مهربان بهت التماس میکنم
شفای عاجل به این نیناز بخت برگشته و صبر جمیل به همه نزدیکان بخت برگشته ترش عطا بفرما
الهی امین